|
تنهای خسته پراکنده گویی های یک آدم تنها
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وباران نیابد گزند 25 اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم فرزانه توس و خالق شاهنامه گرامی باد.
بیشتر مردان موفقیتشان را مدیون زن اولشان هستند به مناسبت هفته بزرگداشت مقام زن
با دشمنان بگو؛ خیالی عبث بود ایران جاودانه جدای خلیج فارس. 10 اردیبهشت روز ملی خلیج فارس گرامی باد
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد فرارسیدن سالروز شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) بر تمام مسلمانان به ویژه شیعیان جهان تسلیت باد.
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که : جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود،
بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود.
و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود...
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعیت... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
گل نگاه تو، درکار دلربایی بود.
فضای خانه پر از عطر آشنایی بود. به رقص آمدم چو ذره ای در نور ز شوق و شور، که پرواز در رهایی بود. چه جای گل، که تو لبخند می زدی با مهر چه جای عمر، که خواب خوش طلایی بود! هزار بوسه به سوی خدا فرستادم از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود. شب از کرانه دنیای من جدا شده بود که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود. فریدون مشیری
ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﻣﺴﻌﻮﺩ ، ﻣﺪﺗﯽ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﺤﻞ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﻭ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﻨﺪﻥﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪﭘﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﺩﺧﺘﺮﺑﻨﺎﻡ Vikki ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﻫﻢﺍﺗﺎﻗﯽﻣﺴﻌﻮﺩ ﻫﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻪﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻇﻨﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉﺑﺎﻋﺚ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻭﻣﯽ ﺷﺪ. ﻣﺴﻌﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ " : ﻣﻦ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪﺷﻤﺎ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ Vikki ﻓﻘﻂ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ " .ﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ Vikki ، ﭘﯿﺶ ﻣﺴﻌﻮﺩ ﺁﻣﺪ ﻭﮔﻔﺖ " : ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎﺭﻓﺘﻪ ، ﻗﻨﺪﺍﻥ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﻦ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ، ﺗﻮﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻗﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ " ؟ﻣﺴﻌﻮﺩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ: ﺧﺐ، ﻣﻦ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻤﯿﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻤﯿﻞﺧﻮﺩ ﻧﻮﺷﺖ :ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﻢﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻗﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯾﺪ، ﻭ ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺁﻥ ﺭﺍﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺘﯿﺪ . ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖﺍﯾﻦﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻨﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﺪ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ. ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ، ﻣﺴﻌﻮﺩ ﯾﮏﺍﯾﻤﯿﻞ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺍﺯﻣﺎﺩﺭﺵ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻧﻤﻮﺩ : ﭘﺴﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﻦﻧﻤﯽ ﮔﻢ ﺗﻮ ﮐﻨﺎﺭ Vikki ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ، ! ﻭﺩﺭ ﺿـــﻤﻦﻧﻤﯽ ﮔﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺑﯽ . ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺍﯾﻦﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏﺧﻮﺩﺵﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ، ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻗﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم امید ز هرکس که بریدیم ، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم همه برایم دست تکان دادند اما کم بودند دستانی که تکانم دادند. دکتر علی شریعتی درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب نويسندگان پيوندها
|
|||
|
|